غزل شمارهٔ ۳۳۰۰
سالک از منزل نزدیک شکایت داردشوق را سست کند ره چو نهایت دارد
تشنه تیغ فنا راست سپر ابر بلاشمع آتش به سر از دست حمایت دارد
استخوانش اگر از دوری ره سرمه شودعاشق از یار همان چشم عنایت دارد
آتشی در ته پا هست اگر رهرو راهر گیاهی به رهش شمع هدایت دارد
تاک از گریه مستانه به میخانه رسیدگریه ای کز سر دردست سرایت دارد
سود سودای محبت همه در نقصان استساده لوح آن که تمنای کفایت دارد
اول سیر و سلوک است به دریا چو رسدگر به ظاهر سفر سیل نهایت دارد
صائب اندیشه انجام نیارم کردنبس که آشفته مرا فکر بدایت دارد