غزل شمارهٔ ۳۳۰۱
شوق من سرکشی از زلف معنبر داردآتشم بال و پر از دامن محشر دارد
سخن سرد چه تأثیر کند در دل گرم؟جوش دریا چه غم از خامی عنبر دارد؟
خوان خورشید ز سرپوش بود مستغنیسر آزاده ما ننگ ز افسر دارد
عیب خود را چه خیال است نپوشد نادان؟کل محال است کلاه از سر خود بردارد
تار سبحه است ز دل هر سر مو زان خم زلفگره افزون خورد آن رشته که گوهر دارد
نیست ممکن شود آسوده، دل از لرزیدنشانه تا راه در آن زلف معنبر دارد
بس که سیراب بود تیغ تو، در هر زخمیبر جگر سوختگان منت کوثر دارد
چشم خورشید ز رخسار تو می آرد آبنسخه از روی تو آیینه چسان بردارد؟
صائب از بس که جگر سوز بود مضمونشخطر از نامه من بال سمندر دارد