غزل شمارهٔ ۳۲۶۹
سر شوریده ز تسلیم به سامان گردددل پریشان نشود دیده چو حیران گردد
از پریشانی دل خانه تن زندان استغنچه شو تا نفس تنگ گلستان گردد
از گشایش نبود بهره تهی مغزان راپسته پوچ محال است که خندان گردد
چه کشی تیغ به رخساره گلرنگ، که خطکافری نیست که از تیغ مسلمان گردد
قمری از سرو به زنهار برآرد انگشتدر ریاضی که نهال تو خرامان گردد
در کف آه بود بست و گشاد دل منابر از باد شود جمع و پریشان گردد
نرسد شهر به داد دل مجروح، مراخوش نمک زخم من از شور بیابان گردد
دل تسلی شود از دست نوازش صائببحر ساکن اگر از پنجه مرجان گردد