غزل شمارهٔ ۳۲۴۱
دل سودازده در طره دلدار افتادگل بچینید که دیوانه به بازار افتاد
همچو مفلس که فتد راه به گنجش ناگاهبوسه را راه به کنج دهن یار افتاد
هر تنک حوصله ره یافت در آن خلوت خاصشیشه ماست که از طاق دل یار افتاد
بر دل خونشده دندان نگذارد، چه کند؟کار گوهر چو به انصاف خریدار افتاد
نیست ممکن نشود نقل مجالس اشکشدیده هر که بر آن لعل شکر بار افتاد
از جبین گوهر جان را چو عرق ریخت به خاکراه هرکس که به این وادی خونخوار افتاد
سنگ طفلان شمرد کوه گران را صائبعاشقی را که چو فرهاد به سرکار افتاد