غزل شمارهٔ ۳۲۴۰
که حال دردمندان پیش چشم یار می گوید؟که حرف مرگ بر بالین این بیمار می گوید؟
بیا بی پرده در گلزار تا دفتر بهم پیچدکه بلبل وصف گل می گوید و بسیار می گوید
به فانوس تهی کرده است صلح از نور آگاهیسبک عقلی که حرف از جبه و دستار می گوید
بود برنارساییهای مردم حجت ناطقکه طوطی حرفهای سهل را صدبار می گوید
زنقش پای مجنون می توان پی برد حالش راکه حال رفتگان را بی سخن آثار می گوید
زبان عذرخواهی لال باشد شرمساران راپشیمان نیست هر کس حرف استغفار می گوید
زسر تا نگذری بر لب میاور گفتگوی حقکه منصور این سخن را بر فراز دار می گوید
به پای خفته می گیرد غزال دشت پیما راگرانخوابی که حرف دولت بیدار می گوید
به تکلیف می از سرباز کن عقل سخن چین راکه عیب میکشان را یک به یک هشیار می گوید
زند بر شیشه خود سنگ از بی دانشی صائبسبک عقلی که حرف سخت در کهسار می گوید