غزل شمارهٔ ۳۲۴۲
هرکه را چشم بر آن طاق دو ابرو افتاددو جهان یکقلم از طاق دل او افتاد
تا قیامت نتواند به ته پا نگریستچشم هرکس که بر آن قامت دلجو افتاد
پیش صاحب نظران نقطه بسم الله استخال مشکین که بر آن گوشه ابرو افتاد
چون تو از ناز به دنبال نبینی هرگزبه چه امید به دنبال تو گیسو افتاد؟
تیره بختی نکند خوش سخنان را خاموشچه کند سرمه به چشمی که سخنگو افتاد؟
نیست چندان خطری شیشه به سنگ آمده راجای رحم است بر آن کز نظر او افتاد
نیست ممکن به حقیقت نکشد عشق مجازواصل بحر شود هر که درین جو افتاد
آه کز خیرگی دیده بی پرده مندیدن یار به آیینه زانو افتاد
یکی از گوشه نشینان جهان شد صائبهرکه را چشم به کنج دهن او افتاد