گنج

غزل شمارهٔ ۲۹۳۳

کجا پروای ما سرگشتگان آن مه جبین دارد؟که خون صد چراغ مهر را در آستین دارد
زجمعیت امید بی نیازی داشتم، غافلکه آنجا صاحب خرمن نظر بر خوشه چین دارد
چه شیرینی است یارب با زمین پاک خرسندیکه هر نی را که می کاوی شکر در آستین دارد
امید جان شیرین داشتم از لعل سیرابشندانستم که از خط زهر در زیر نگین دارد
عدالت این تقاضا می کند کز خرمن قسمتنیابد نان جو هر کس زبان گندمین دارد
بهشت نقد می خواهی به نقد وقت قانع شوکه روز خوش نبیند هر که چشم دوربین دارد
اگر عارف سفر از خود کند یک بار، می یابدکه دامان بهار عیش را صحرانشین دارد
اثر بگذار تا ایمن شوی از مرگ گمنامیکه از آیینه اسکندر حصار آهنین دارد
کدامین گوهر ارزنده افتاده است از دستش؟که با صد چشم روشن آسمان رو بر زمین دارد
ندیدم تا به خاک افتاده نور مهر را صائبنشد روشن که چرخ بیوفا با مهرکین دارد