گنج

غزل شمارهٔ ۲۹۳۴

دل رنگین لباسان تیرگی را در کمین داردحنای دست زنگی هند را در آستین دارد
مشو گستاخ کان لب خنده های شکرین داردکه زهر از گفتگوی تلخ هم زیر نگین دارد
زشرم ابروی او پیوسته چینی بر جبین داردوگرنه خنده گل غنچه اش در آستین دارد
زرنگ می بود دلهای غافل را سیه مستیحنای دست زنگی هند را در آستین دارد
به گرد او رسیدن نیست کار هر سبک جولانزتوسنها که عذر لنگ او در زیر زین دارد
غم و شادی درین میخانه می جوشد به یکدیگرصراحی خنده را با گریه در یک آستین دارد
زرنگ آمیزی دولت شود غافل سیه دلترحنای دست زنگی هند را در آستین دارد
چرا ترسد زچشم بد، که روی آتشین اوسپند خانه زاد از خالهای عنبرین دارد
مشو ایمن به نرمی از زبان خصم بدگوهرکه تیر شمع از موم است و پیکان آتشین دارد
غباری نیست بر خاطر زعزلت پاک گوهر راکه گنج آسایش روی زمین زیرزمین دارد
به ریزش دست را سرپنجه خورشید تابان کنکز احسان چون تهی شد دست حکم آستین دارد
نشد چون نرم از گفتار من آن سنگدل صائبچه حاصل زین که کلک من زبان آتشین دارد؟