گنج

غزل شمارهٔ ۲۹۰۸

خوشا چشمی که بر روی عرقناکی نظر داردخوشا ابری که آب از چشمه خورشید بردارد
مشو ایمن زچشم شرمگین آن کمان ابروکه چندین تیغ بی زنهار در زیر سپر دارد
نباشد دور از سیمین بران اسباب خودبینیکه صبح آیینه خورشید را در زیر سر دارد
چو بینم شیشه ای خالی زمی خونم به جوش آیدرگ ابری که بی آب است حکم نیشتر دارد
نگردد پرده چشم خدابین عالم ظاهرکه در آیینه، روی حرف طوطی با شکر دارد
مرا در پای خم برمی پرستی رشک می آیدکه از فکر تو دستی چون سبو در زیر سر دارد
مده ره در حریم مغز خود زنهار نخوت راکز این باد مخالف کشتی دولت خطر دارد
زپر گویی زبان موج بر خاشاک می غلطدزلب بستن صدف مهر خموشی از گهر دارد
از ان پر گل بود دامان تر ابر بهاران راکه اشک بی شمار و خنده های مختصر دارد
مشو غافل ز احوال ضعیفان با فلک قدریکه گر از دیده سوزن فتد عیسی خطر دارد
چه باشد عالم فانی و عرض و طول آن صائب؟همایی دولت روی زمین در زیر پا دارد