غزل شمارهٔ ۲۹۰۷
مجو آسایش از دل تا مرادی در نظر داردکه نخل ایمن نباشد از تزلزل تا ثمر دارد
ز ابراهیم ادهم پرس قدر ملک درویشیکه طوفان دیده از آسایش ساحل خبر دارد
نگردد سد راه عاشقان دنیا و اسبابشکه پیش صف رساند خویش را هر کس جگر دارد
ندارد دیده کوتاه بینان ناخن کاوشوگرنه در گره هر قطره دریای گهر دارد
مهیای فنا را از علایق نیست پروایینیندیشد زخار آن کس که دامن بر کمر دارد
ندیدم روز خوش تا رفت دامان دل از دستمکه در غربت بود هر کس عزیزی در سفر دارد
نگیرد هشت جنت جای جانان را، که خون گریداگر یعقوب غیر از ماه کنعان ده پسر دارد
زفکر عاقبت یک دم دلش فارغ نمی گرددکجا در خاطر صائب غم دنیا گذر دارد؟