گنج

غزل شمارهٔ ۲۸۱۵

به هر آب تنک کی همت من آشنا گردد؟من و بحری که از یک موجش این نه آسیا گردد
خودی سرگشته دارد راه پیمایان عالم رازخود هر کس که پا بیرون گذارد رهنما گردد
چه رسم است این که هر کس از سعادت بهره ای داردبرای استخوانی گرد عالم چون هما گردد
قفس هم می تواند مانع از پرواز شد ما رااگر شیرازه آتش زنقش بوریا گردد
درین گلشن که رنگ و بو زهم بیگانگی داردکسی تا کی به دنبال نسیم آشنا گردد؟
گرانبار تعلق کاروانسالار می خواهدچه لازم بوی پیراهن به دنبال صبا گردد؟
اگر دل را زتن خواهی جدا، برآه زور آورکه روز باد، کاه از دانه در یک دم جدا گردد
محال است این که پیکان ترا از دل برون آرداگر سنگ ملامت سر بسر آهن ربا گردد
سکندر می کند در یوزه آب از خضر، غافلکز اکسیر قناعت آبرو آب بقا گردد
مبادا هیچ کس را روز سختی در کمین یاربدل گندم دو نیم از بیم سنگ آسیا گردد
دل از رد و قبول هر دو عالم کنده ام صائبپر کاهی ندارم تا وبال کهربا گردد