گنج

غزل شمارهٔ ۲۸۱۶

بهار از روی گلرنگ تو با برگ و نوا گرددتو چون در جلوه آیی شاخ گل دست دعا گردد
از ان ابرو به دیدن صلح کن در ساده روییهاکه این محراب در ایام خط حاجت روا گردد
به جوش آورد خون بوسه را دست نگارینشکه در ایام گل مرغ چمن رنگین نوا گردد
خیال او زشوخی خار در پیراهنم ریزدپس از عمری که مژگانم به مژگان آشنا گردد
زنعل واژگون محمل لیلی نیم غافلکجا مجنون من گستاخ از بانگ درا گردد؟
کمند جذبه آهن ربا را در نظر دارداگر سوزن به دام رشته گاهی مبتلا گردد
چو دل افتاد نازک، بار منت بر نمی تابدزصیقل بیشتر آیینه من بی جلا گردد
سعادتمندی درویشی آن کس را که دریابداگر بر بوریا پهلو نهد بال هما گردد
زجذب می پرستی خالی آید بر زمین صائباگر در بی شعوری ساغر از دستم رها گردد