غزل شمارهٔ ۲۸۰۶
سرشک تلخ من در گنبد خضرا نمیگنجدکه می پرزور چون افتاد در مینا نمیگنجد
به بیرنگی قناعت کن اگر با عشق یکرنگیکه هرجا عشق آمد رنگ در سیما نمیگنجد
نمیدانم چه خواهد بود احوال گرانجانانکه تنهایی در آن وحدتسرا تنها نمیگنجد
مرا کرد از وطن آواره آخر جوهر ذاتیکه گوهر چون یتیم افتاد در دریا نمیگنجد
دلیلی بر شکوه عشق ازین افزون نمیباشدکه مجنون با کمال ضعف در صحرا نمیگنجد
برون تا رفتم از خود تنگ شد روی زمین بر منکه از خود هرکه بیرون رفت در دنیا نمیگنجد
اگر بیعانه خواهد زلف او عقل و دل و دین رابده صائب که چند و چون درین سودا نمیگنجد