غزل شمارهٔ ۲۸۰۵
به فکر عاقبت عاشق نه از غفلت نمی افتدکه محو او به فکر دوزخ و جنت نمی افتد
چنان در روزگار حسن او شد عام حیرانیکه سیماب از کف آیینه از حیرت نمی افتد
ازان چیده است از دل تالب من شکوه خونینکه در خلوت به دستم دامن فرصت نمی افتد
به خدمت نیست ممکن رام کردن بی نیازان راوگرنه بنده شایسته کم خدمت نمی افتد
در آن محفل که دلهای سخنگو روبرو باشدزخاموشی گره در رشته صحبت نمی افتد
حصاری نیست چون افتادگی ارباب دولت رابه این وادی کسی کافتاد از دولت نمی افتد
همین بس شاهد بی حاصلی و بی سرانجامیکز این نه آسیا هرگز به ما نوبت نمی افتد
چه غواصی است کز دریا به کف خرسند می گرددبه دستی کز تماشا گوهر عبرت نمی افتد
مرا زد بر زمین گردون سنگین دل، نمی داندکه گر بر خاک افتد گوهر از قیمت نمی افتد
چنان شد زندگانی تلخ در ایام ما صائبکه کافر را به آب زندگی رغبت نمی افتد