غزل شمارهٔ ۲۷۷۶
دل نیاسود از تردد تا نشد منزل سفیدکرد ما را رو سفید آخر، که روی دل سفید!
بوی پیراهن نیامد، پیر کنعان تا نکرداز دو چشم خود در دولتسرای دل سفید
چشم ما آب سیاه آورد از بس انتظارتا شد از دامان صحرای طلب منزل سفید
حلقه بیرون در آتش است از نور شمعچون سپند ما تواند شد درین محفل سفید؟
شد زلخت دل یکی صد آبروی چشم ماکرد گوهر روی این دریای بی حاصل سفید
در جواب تلخ دادن ترشرویی می کنندچون شود در عهد این بی حاصلان سایل سفید؟
همت ما صرف در پرداز دل شد از جهانما همین یک خانه را کردیم ازین منزل سفید
گر به دریا سایه اندازد گلیم بخت مادر شبستان صدف گوهر شود مشکل سفید
کلک صائب تازه شد تا این غزل را نقش بستروی دهقان را کند سرسبزی حاصل سفید