گنج

غزل شمارهٔ ۲۷۷۵

تا نکرد از گریه چشم خویش را خاور سفیداز گریبانش نشد مهر بلند اختر سفید
عقل معذورست اگر شد در فروغ عشق محوپیش خورشید درخشان چون شود اختر سفید؟
عاشق صادق نمی اندیشد از روز حسابنامه صبح است در هنگامه محشر سفید
از خط مشکین یکی صد شد صفای عارضشنامه آیینه می گردد زخاکستر سفید
تیشه از خون روی سخت کوهکن را سرخ کردتا نسازد راه قصر یار را دیگر سفید
از بناگوش تو دارد صبح چندین آب و تابمی نماید از صفای شیر این شکر سفید
خون خود را مشک کردن کار هر بیدرد نیستنافه را گردید ازین اندیشه موی سر سفید
دفتر ایام از افکار رنگین ساده بودشد زنور رای صائب روی این دفتر سفید