غزل شمارهٔ ۲۶۶۱
کی دل غمگین به زور آه و افغان وا شود؟از گشاد تیر هیهات است پیکان وا شود
ریزش پوشیده می خواهد گدای بی سؤالعاشقان را دل ز شکرخند پنهان وا شود
از هلال عید دارد دل عبث چشم گشادکی گره با ناخن شیر از نیستان وا شود؟
تیره روزانند باغ دلگشای یکدگردل چو پیوندد به آن زلف پریشان وا شود
چرخ از بیم فضولی روترش دارد مداممیزبان سفله کی بر روی مهمان وا شود؟
مانده ای ز آلوده دامانی تو در زندان جسمور نه از دیوار در بر ماه کنعان وا شود
کارهای بسته را درمان به جز تسلیم نیستدیده پوشیده چون گردید حیران وا شود
در دل سنگین، علایق می دواند ریشه سختاز سلیمانی کجا زنار آسان وا شود؟
بیغمان را نیست ره در خلوت ارباب حالغنچه خسبان را کجا دل از گلستان وا شود؟
گرچه نگشاید گره از رشته های پر گرهدایم از باران گره از کار مستان وا شود
بحر گوهردار را صائب بود تلخی بجاچین مناسب نیست از ابروی دربان وا شود