گنج

غزل شمارهٔ ۲۶۶۰

عشق راهی نیست کان را منزلی پیدا شوداین نه دریایی است کاو را ساحلی پیدا شود
سال‌ها باید چو مجنون پای در دامن کشیدتا ز دامانِ بیابان محملی پیدا شود
وحشتِ تنهایی از هم‌صحبتِ بد خوش‌ترستسر به صحرا می‌نهم چون عاقلی پیدا شود
می‌توان سال‌ها با دام و دد محشور بودمی‌خورند بر یکدگر چون جاهلی پیدا شود
نعل وارون و کلید فتح از یک آهن استتن به طوفان می‌دهم تا ساحلی پیدا شود
گر کند غربال صد ره دورِ گردون خاک رانیست ممکن همچو من بی‌حاصلی پیدا شود
رتبهٔ گفتار ما و طوطی شیرین زبانمی‌شود معلوم اگر روشندلی پیدا شود
تخم در هر شوره‌زاری ریختن بی‌حاصل استصبر دارم تا زمین قابلی پیدا شود
هیچ قفلی نیست نگشاید به آه آتشیندامن دل‌گیر هر جا مشکلی پیدا شود
گوهر خود را مزن صائب به سنگ ناقصانباش تا جوهرشناس کاملی پیدا شود