غزل شمارهٔ ۲۶۱۸
تا خیال آن بهشتی رو مرا منظور بودپرده های چشم حیرانم نقاب حور بود
در کدوی من می وحدت به کام دل رسیدخام بود این باده تا در کاسه منصور بود
بی تأمل مهر خاموشی زلب برداشتمشهد را شان دگر در خانه زنبور بود
این زمان در قبضه قارون بود روی زمینرفت آن عهدی که قارون در زمین مستور بود
آبروی فقر را می داشتم دایم عزیزکاسه در یوزه من کاسه فغفور بود
داد ما را چون نمی دادی تو ای بیدادگرشکوه ما را شنیدن از مروت دور بود
سرد شد از رفتن فرهاد دست و دل مراپنجه من قوتی گر داشت از هم زور بود
از کشاکش یک زمان آسوده ام نگذاشت چرخفرش دایم چون کمان در خانه من زور بود
( . . . ن) دارد کنون از خودنمایی تکیه گاهآن سری کز بیخودیها در کنار حور بود
از کمال خود ندیدیم بهره جز عین الکمالهاله ماه تمام من زچشم شور بود
کرد صائب تلخی زهر فنا شیرین به خودهر که از خوان جهان قانع به تلخ و شور بود