غزل شمارهٔ ۲۶۱۳
آسمان تا بود، با ما بر سر بیداد بودروی ما دایم طرف با سیلی استاد بود
آستین چندان که افشاندیم دست از ما نداشتدر دل ما ریشه غم جوهر فولاد بود
سرو چون شمشیر زهرآلود می آمد به چشمبس که از سیر گلستان بی تو دل ناشاد بود
زینهار از خرقه آرایان مشو غافل که منهر خشن پوشی که دیدم خانه صیاد بود
می کنند اهل هنر نام بزرگان را بلندبیستون آوازه ای گر داشت از فرهاد بود
یاد ایامی که ما را بر سر از آزادگیسایه بال هما چون سایه جلاد بود
از قبول خلق دل سررشته را گم کرده بوددست رد بر سینه ما سیلی استاد بود
اختر ما تا فروغ دولت بیدار داشتبر چراغ بزم ما دست حمایت باد بود
از ندامت سوخت هر کس بر دل ما زخم زدمرهم این صید از خاکستر صیاد بود
ناله ای کردیم و آتش در نهاد خود زدیمچون سپند آرام ما موقوف یک فریاد بود
کم بلایی نیست صائب پرسش ارباب رسمچشم زخم عید ما دایم مبارکباد بود