غزل شمارهٔ ۲۶۱۲
رزق هر کس چون صدف از عالم بالا بودفارغ از چین جبین موجه دریا بود
از دو عالم در گذشتم تا شدم فرد از جهانزور بر راه آورد چون راهرو تنها بود
محو گردد نقش هستی دل چو گردد صیقلیجوهر فولاد در آیینه ناپیدا بود
سرمه بیداری دزدست خواب پاسبانمی رود ایمان به غارت دل چو نابینا بود
گر فتد بینا و نابینا به چاهی از قضازان میان خجلت نصیب دیده بینا بود
نیست صدر و آستان در مجلس روشندلانجای کف مانند عنبر بر سر دریا بود
از تبسم چون دهد پیوند دلها را به هم؟آن که از چین جبین شیرازه دلها بود
گفتگوی طوطیان صائب سراسر قالبی استهر که بی تعلیم می گوید سخن گویا بود