غزل شمارهٔ ۲۶۱۴
ای خط بیرحم ازان عارض دمیدن زود بودآن گل نشکفته را نادیده چیدن زود بود
کشت امید مرا می داشت شرمش تازه روخون لعل آبدارش را مکیدن زود بود
زلف مشکین بود از دیوان رحمت آیتیبر سر او بی تأمل خط کشیدن زود بود
دست بیداد سیه مستان بلند افتاده استورنه آن سیب زنخدان را مکیدن زود بود
چشم او را فرصت نظاره می بایست دادنرگس این باغ را در خواب چیدن زود بود
داشت تسخیر هزاران ملک دل را در نظرچشم او را زهر ناکامی چشیدن زود بود
با دل صدپاره عشاق چندین کار داشتشوخی مژگان او را آرمیدن زود بود
بر گلستانی که از صد گل یکی نشکفته استچون خزان افسون بیرحمی دمیدن زود بود
از سر رغبت به حرف دادخواهان می رسیدحلقه انصاف در گوشش کشیدن زود بود
بر سر آن غمزه خونخوار در عین غرورچون بلای آسمان غافل رسیدن زود بود
در زمین سینه ها تخم محبت می فشاندخال او را در پناه خط خزیدن زود بود
خط ظالم برد از حد دل سیاهی را برونورنه صائب از دل وحشی رمیدن زود بود