غزل شمارهٔ ۲۶۰۸
منکران چون دیده شرم و حیا بر هم نهندتهمت آلودگی بر دامن مریم نهند
ساده لوحانی که دل بر زندگانی بسته اندبر سر ریگ روان بنیاد از شبنم نهند
نام رنگین فکرتان برگرد عالم می دودبر دل خود دست اگر یک چند چون خاتم نهند
سیر چشمان قناعت با لب تبخاله ریزداغهای بی نیازی بر دل زمزم نهند
اینقدر استادگی در زخم ناخن می کنندوای اگر این ناکسان بر زخم ما مرهم نهند
کیمیای سازگاری خار را گل می کندغم چه سازد با حریفانی که دل بر غم نهند؟
نیست حیف و میل در میزان عدل کردگارهر چه زین سر بر تو افزودند زان سر کم نهند
زود باشد حشرشان در خاک با قارون شوداین گرانجانان که سیم و زر به روی هم نهند
صائب ارباب هوس دارند جوش العطشروی اگر بر روی گل چون قطره شبنم نهند