غزل شمارهٔ ۲۶۰۷
داغ ناسور مرا گر بر دل صحرا نهنداز خجالت لاله ها بر کوه پا بالا نهند
از لب پیمانه ها خیزد نوای العطشپنبه مغز مرا گر بر سر مینا نهند
این عزیزانی که من در مصر دولت دیده امدر ترازو جنس یوسف را به استغنا نهند
کشتی جمعی که دارد از توکل بادبانبیشتر در غیر موسم روی در دریا نهند
پرتو رویش چنین گر مجلس افروزی کندزود باشد شمعها سر را به جای پا نهند
غنچه خسبانی که سر پیچیده اند از روزگارسر چو صائب بر سر زانوی استغنا نهند