غزل شمارهٔ ۲۶۰۶
گر چنین خوبان صلای جام الفت می دهندبلبل محجوب ما را بال جرأت می دهند
حیرتی دارم که کافر نعمتان درد و داغچون به دست آه طومار شکایت می دهند؟
طفل طبعان چون مگس بر شهد جان چسبیده اندتلخکامان جان شیرین را به رغبت می دهند
خون ما را روز محشر شاهدی در کار نیستلاله رخساران به خون ما شهادت می دهند
دولت حسن غریب آسان نمی آید به دستروزگاری خاکمال گرد غربت می دهند
از برای عاقلان نزل بلا آماده اندغافلان را سر به صحرای فراغت می دهند
خضر راهت گر کنند از راهزن ایمن مباشدر خور بیداری اینجا خواب غفلت می دهند
عاشقان در حسرت تیغ شهادت سوختندآب این لب تشنگان را خوش به حکمت می دهند
صائب آن جمعی که تحصیل مروت کرده اندسر اگر خواهد به خصم بی مروت می دهند