غزل شمارهٔ ۲۵۷۷
کو نواسنجی که در مغز جهان شور افکند؟پنبه مغز از سر مینای ما دور افکند
گردش پرگار گردون گردد از مرکز تمامنیست نقصی گر سلیمان سایه بر مور افکند
خاطر معشوق شوراندن نه کار عاشق استورنه طوطی می تواند در شکر شور افکند
راهرو را لنگر آرام در منزل خوش استخواب خود را دوربین با خلوت گور افکند
غافل از آه ضعیفان با زبردستی مشوکاین نسیم سهل، تاج از فرق فغفور افکند
تیره بختی شعله ادراک را سازد خموشاز زبان این شمع را شبهای دیجور افکند
از کشاکش خانه اش هرگز نمی گردد تهیچون کمان هر کس که کار خویش با زور افکند
دیدن سیمین بران سازد مرا بی اختیارلرزه بر پروانه من شمع کافور افکند
با دل آزاران مدارا کن که هیچ از شان شهدکم نگردد گر سپر در پیش زنبور افکند
از تأمل می توان دریافت صائب عیب خویشوای بر آن کس که این آیینه را دور افکند