غزل شمارهٔ ۲۵۷۶
گر نمک در باده آن کان ملاحت افکنددر میان میکشان شور قیامت افکند
چون به سیر ماهتاب آید مه شبگرد منماه را از هاله در گرداب حیرت افکند
استخوان در پیکرش صبح سعادت می شودسایه بر هر کس همای ما به دولت افکند
تا توان در کنج عزلت با سر آزاده زیستخویش را عاقل چرا در دام صحبت افکند؟
می کند ناز دو بالا بعد ازین بر قمریاندست اگر بر دوش سرو آن سرو قامت افکند
هست از دنیا نظر بستن نظر واکردنشهر که بر دنیا نظر از روی عبرت افکند
زیر سقف آسمان صائب چو خونی زیر تیغچشم بر هر کس به امید شفاعت افکند