غزل شمارهٔ ۲۵۳۸
گرنه دل را زلف مشکینش نگهداری کندکیست این بیمار را یک شب پرستاری کند؟
حسن را از دیده بد، شرم می دارد نگاهمهر تابان را همان پرتو سپرداری کند
می تراود بوسه زان لبهای نو خط بی طلبمیوه چون شد پخته، ممکن نیست خودداری کند
چون هدف در پیش ابروی تو اندازد سپرماه نو صد سال اگر مشق کمانداری کند
ایمنی خواهی، سبک کن کشتی خود را که کفپنجه با دریای خونخوار از سبکباری کند
نیست پروا سیل بی زنهار را از کوچه بندآستین چون گریه ما را عنانداری کند؟
جان کند در تن زآب خضر خون مرده راچشم پر خون آنچه از شب صرف بیداری کند
سرگرانی با فرودستان زنقص گوهرستگوهر غلطان میسر نیست خودداری کند
می تواند ساخت از دست سلیمان پایتختمور ما صائب اگر بخت سخن یاری کند