غزل شمارهٔ ۲۵۳۹
هر که اوقات گرامی صرف خودسازی کندخانه اش سازست چون جان خانه پردازی کند
همچو اخگر زود خاکسترنشین خواهد شدنهر سبک مغزی که چون آتش سرافرازی کند
هر که خواهد بر سر زانوی خوبان جای خودبه که چون آیینه چندی خانه پردازی کند
غوطه در خون شفق زد مهر از تیغ زباناین سزای آن که با عالم زبان بازی کند
آهوان را وحشت مجنون زوحشت توبه دادچون بود میدان تهی هر کس سبکتازی کند
شد کف خاکستری بلبل زسوز ناله اموای بر خاری که با آتش زبان بازی کند
آن که از آیینه می پوشید رخسار از حیااین زمان در ساغر می چهره پردازی کند
خودنمایی لازم نودولتان افتاده استخون چو گردد مشک ناچارست غمازی کند
دلربایی شیوه هر مرغ کوته بال نیستنقش بندد بر زمین کبکی که شهبازی کند
بلبلان چون غنچه بر لب مهر خاموشی زننددر گلستانی که صائب نغمه پردازی کند