غزل شمارهٔ ۲۴۵۶
از سر خاک شهیدان سبزه گلگون میدمدچون نباشد لالهگون تیغی که از خون میدمد؟
سرکشی در آب و خاک مردم افتاده نیستدر زمین خاکساری دانه وارون میدمد
گر پریشان اختلاطی نیست لازم حسن راهر سحرگه آفتاب از مشرقی چون میدمد؟
کوهکن هر کاسهٔ خونی که خورد از دست رشکاز مزارش در لباس لاله بیرون میدمد
ره ندارد جلوه آزادگی در کوی عشقسرو اگر کارند اینجا بید مجنون میدمد
خاکدان دهر را طوفان اگر آبی دهدتا به دامان جزا از خاک، قارون میدمد
داغ مجنون بیابان گرد دارد بر جگرلالهای کز سینه صحرا و هامون میدمد
نیست بیحسن ادا یک نقطه صائب شعر مناز زمین پاک من هر دانه موزون میدمد