گنج

غزل شمارهٔ ۲۴۵۷

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: افشاند۱۱ بیت
شمع روشن شد چو اشک از دیده بینا فشاندخوشه ای برداشت هر کس دانه ای اینجا فشاند
از تجرد چون مسیحا هیچ کس نقصان نکردپنجه خورشید شد دستی که بر دنیا فشاند
از بهاران خلعت سر سبزی جاوید یافتهر که دامن بر ثمر چون سرو از استغنا فشاند
تا نپیوستم به تیغ یار، جان صافی نشدگرد راه از دامن خود سیل در دریافشاند
چشم ما جز حسرت خشک از وصال او نبردهر چه از دریا گرفت این ابر بر دریافشاند
برق عالمسوز ما را شهپر پرواز دادآن که خار از دشمنی در رهگذار ما فشاند
حاصل ابر از زمین شور، اشک تلخ شداین سزای آن که تخم خویش را بیجافشاند
نیست عزلت مانع کلفت که دست روزگاربر گهر گرد یتیمی در دل دریافشاند
از برومندی دل سودایی ما فارغ استتخم ما را سوخت عشق آن گاه بر صحرافشاند
قسمت آدم شد از روز ازل سرجوش فیضجام اول را به خاک آن ساقی رعنا فشاند
چون گهر دارد همان گرد یتیمی بر جبینگرچه صائب از رگ ابر قلم دریا فشاند