غزل شمارهٔ ۲۴۵۵
نه همین از حرف دردآلود من خون می چکدکز نگاه حسرتم بیش از سخن خون می چکد
لاله زاری می شود گر بگذرد بر شوره زاربس که از دامان آن پیمان شکن خون می چکد
تا که از داغ غریبی غوطه در خون زد، که بازهمچو زخم تازه از صبح وطن خون می چکد
گر یمن را نیست دل خون زان عقیق آبداراز چه از هر پاره سنگی در یمن خون می چکد؟
بلبل یکرنگ را گر در جگر خاری خلدشاهدان باغ را از پیرهن خون می چکد
زینهار اندیشه چیدن به خاطر مگذرانکز نگاه تند ازان سیب ذقن خون می چکد
هر کجا بی پرده گردد روی آتشناک اوجای اشک از چشم شمع انجمن خون می چکد
تا کدامین سنگدل امروز می آید به باغکز فغان عندلیبان چمن خون می چکد
می شود فواره خون خامه صائب در کفمبس که از گفتار دردآلود من خون می چکد