گنج

غزل شمارهٔ ۲۴۳۹

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: رکشد۱۰ بیت
عشق دلهای به خاک افتاده را در بر کشدزال را سیمرغ می باید به زیر پر کشد
از نسیم پیرهن می بایدش آغوش ساختهر که خواهد سرو سیمین ترا دربرکشد
جز در دل نیست راهی کعبه مقصود راپا به دولت می زند هر کس که پا زین درکشد
بر ضعیفان جور کردن، جور بر خود کردن استرشته آخر انتقام کاهش از گوهر کشد
نظم عالم دامنی می خواهد از گل پاکترباده می گردد گران چون محتسب ساغر کشد
حسن عالمسوز را از خط سپندی لازم استآتش بی دود بر رخ نیل خاکستر کشد
هر نفس بر مردم آگاه صبح محشرستاهل غفلت را به دیوان شورش محشر کشد
جان نادان بر ندارد دست از دامان جسمخجلت از بیرون کشیدن تیغ بیجوهر کشد
دل چو خون گردید نتوانش نهان در سینه داشتجوش این می چون صراحی گردن از خم برکشد
نوبهار برق جولان لاله را صائب ندادآنقدر فرصت که یک پیمانه را بر سر کشد