غزل شمارهٔ ۲۴۴۰
زلف چون قلاب او آب از دل آهن کشدریشه جوهر برون زآیینه روشن کشد
می برد در روز روشن ره به آن تنگ دهندر شب تاریک هر کس رشته در سوزن کشد
از نظربازان مشو غافل که هر روز آفتاببا کمال سرفرازی سر به هر روزن کشد
خانه زنبور شد از گردن افرازی هدفاین سزای آن که در این خاکدان گردن کشد
خون من خواهد گرفتن در قیامت دامنشگر در ایام حیات از دست من دامن کشد
نیست صائب گوشه ای از گوشه دل امن تروقت آن کس خوش که رخت خود به این مأمن کشد