غزل شمارهٔ ۲۴۳۸
هرگز از شاخ گلی آغوش من رنگین نشداز لب یاقوتیی دندان من خونین نشد
چشم مخموری به خون تلخ من رغبت نکردزین شراب لعل هرگز ساغری رنگین نشد
چون نپیچد بستر گل را بهم باد خزان؟بلبلی را غنچه این بوستان بالین نشد
از پشیمانی به تیغ کوه خود را می زندسینه کبکی که رزق چنگل شاهین نشد
نقش در سیماب نتواند گرفتن خویش راهرگز از آیینه دل هیچ کس خودبین نشد
سبزه امید ما چون نوبر شبنم کند؟نشتر خاری زپای خشک ما رنگین نشد
غیرت فرهاد برد از بس که تردستی به کارتیشه را از صورت شیرین دهن شیرین نشد
اختر اقبال عاشق را عروج دیگرستورنه دندان سهیل از سیب او خونین نشد
غوطه در سرچشمه خورشید عالمتاب زدشبنم ما خرج دامان گل و نسرین نشد
دل زدیدن منع نتوانست کردن دیده راغیرت بلبل حریف شوخی گلچین نشد
کرد صائب بس که سنگ کم به کارم روزگارهرگز از صبح بهاران خواب من سنگین نشد