گنج

غزل شمارهٔ ۲۴۲۶

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ودهشد۱۸ بیت
تا به خط از زلف کار دل فتاد آسوده شدراهرو آسوده گردد راه چون پیموده شد
چهره خندان او تا در گلستان جلوه کردبلبلان را در نظر گل چهره نگشوده شد
صحبت زاهد مرا خاموش کرد از حرف عشقطوطی من لال ازین آیینه نزدوده شد
می کند روشن سواد مردم از نقش قدمچون قلم پایی که در راه سخن فرسوده شد
بود خار پیرهن امید سرسبزی مراتخم من تا سوخت در زیرزمین آسوده شد
بی نظر بستن میسر نیست زین زندان نجاتفتح بابی هر که را شد زین درنگشوده شد
می تراود شکوه خونینم از تیغ زبانگرچه دندانم زنعمت خوارگی فرسوده شد
در گشاد کار من هر کس سری در جیب بردعقده ای دیگر به کار مشکلم افزوده شد
شمع را در خواب خواهد دید باد صبحدمگر چنین خاکستر پروانه خواهد توده شد
خواب منزل رهنوردان را دلیل غفلت استخواب بر من تلخ شد تا راه من پیموده شد
خجلت لب باز کردن پیش نیسان سهل نیستآب روی من چو گوهر در صدف پالوده شد
اشک شادی زود می سازد مرا پاک از گناهدامن تیغش به خون من اگر آلوده شد
غیرت مردانه من بر نتابد کاهلیکارفرما گشت هر کاری به من فرموده شد
چون مگس طی شد به دست و پا زدن اوقات منتا به شهد زندگی بال و پرم آلوده شد
می توان از جوش خون گل یکایک را شنیدگر به ظاهر ناله های زار من نشنوده شد
شد مخطط آستان او ز خط سرنوشتبس که پیشانی به خاک آستانش سوده شد
سر نپیچیدم ز تیغ موج تا همچون حبابچشم من بر روی دریای بقا بگشوده شد
صائب از فیض ندامت کار من بالا گرفتشهپر توفیقم آخر دست بر هم سوده شد