غزل شمارهٔ ۲۴۲۵
جان به تنگ آمد زکلفت غمگساران را چه شد؟دل به جان آمد ز وحشت دل شکاران را چه شد؟
زاهدان سنگدل بستند اگر کشتی به خشکهمت دریا رکاب میگساران را چه شد؟
بر نمی آرند خاری همرهان از پای همگردل سوزن ز آهن گشت، یاران را چه شد؟
دست گلها را اگر بسته است غفلت در نگارپنجه مشکل گشای نوبهاران را چه شد؟
عافیت در روزگار و روشنی در روز نیستکس نمی داند که روز و روزگاران را چه شد
سردی از حد می برد باد خزان با گلستانناله های سینه گرم هزاران را چه شد؟
عمرها شد خاک از ته جرعه ای لب تر نکردهمت بی اختیار باده خواران را چه شد؟
نیست گر آب مروت در نظر احباب راگریه مستانه ابر بهاران را چه شد؟
نه زدل مانده است در عالم اثر، نه زاهل دلیارب این آیینه و آیینه داران را چه شد؟
کاروانی را اگر دل می رود دنبال بارخاطر آسوده چابک سواران را چه شد؟
صحبت گردنکشان کرده است دل را سیم قلبکیمیای دلپذیر خاکساران را چه شد؟
بخت چون برگشت، بر گردند یاران سربسرتا به کی صائب خبرپرسی که یاران را چه شد؟