گنج

غزل شمارهٔ ۲۴۲۴

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: امشد۱۴ بیت
تا به تسلیم و رضا قانع دل خودکام شدموجه بیتابی من لنگر آرام شد
کعبه جویان را اگر گردید بی چشمی حجابدیده ما را سفیدی جامه احرام شد
برد اوج اعتبار آرام و آسایش ز منخواب شیرین تلخ بر من زین کنار بام شد
روی سرخ خویش را کرد از تهی مغزی سیاهچون عقیق ساده دل هر کس که صاحب نام شد
آتش آسوده می گردد ز دامن شعله وراشتیاق من فزون از نامه و پیغام شد
غافل ای خورشید طلعت از سیه روزان مشوچون زخط صبح بناگوش تو خواهد شام شد
می کند وحشت سگ لیلی همان از سایه اشگرچه هر جا بود آهویی به مجنون رام شد
شد مهیا نقل شیرین و شراب تلخ منتا لب شکر فشان یار خوش دشنام شد
پاس وقت از تیغ خونریزست حصن عافیتغوطه در خون می زند مرغی که بی هنگام شد
از سفر هر چند گردد پخته هر خامی که هستنفس سرکش از دویدنهای بیجا خام شد
دشمنان خویش را خوش وقت کردن سهل نیستکامیاب از عمر گردد هر که دشمنکام شد
بر نمی آید ز فکر صید، باز بسته چشممی خورد در خواب خون چشمی که خون آشام شد
مشت خاکی کز سرکوی تو بر سر ریختیمخشکی سودای ما را روغن بادام شد
علم رسمی گشت صائب مانع پرواز مننقش بر بال و پرم از ساده لوحی دام شد