غزل شمارهٔ ۲۴۲۱
از خط شبرنگ حسن یار عالمسوز شددر ته خاکستر این اخگر جهان افروز شد
از کمان حلقه نتوان گرچه تیر انداختنناوک مژگان او در دور خط دلدوز شد
بود همچشمی میان چشم او با آسمانعاقبت آن نرگس نیلوفری فیروز شد
می دهد خاکستر پروانه سامان بال و پرتا کدامین شمع امشب باز بزم افروز شد
سیر گل بر گوشه دستار مردم می کنددر گلستان جهان مرغی که دست آموز شد
ظلمت دی روشنی از روز عالم برده بوداز شکوفه عالم ظلمانی از نو، روز شد
پیش ازین افکار صائب اینقدر گرمی نداشتاز خیال آن عذار آتشین دلسوز شد