غزل شمارهٔ ۲۴۱۲
بس که در زلف تو دلهای اسیران آب شدحلقه های زلف یکسر حلقه گرداب شد
روی او در دور خط دلخوش کن احباب شدراه خود را پاک سازد خون چو مشک ناب شد
من چه خاشاکم، که در بحر فلک ماه تمامز اشتیاق ماهی سیمین او قلاب شد
بر لطیفان صحبت گوهر گرانی می کندگوش گل را شبنم روشن گهر سیماب شد
از بزرگان روی دل با خاکساران خوشنماستبحر با آن منزلت روشنگر سیلاب شد
صبح پیری کرد خواب غفلت ما را گرانبادبان بر کشتی ما پرده های خواب شد
از توکل هر که پشت خویش بر دیوار دادبی سخن خاک مراد خلق چون محراب شد
در همین جا سر برآورد از گریبان بهشتهر که را زخمی از آن شمشیر فتح الباب شد
شانه از موج طراوت کشتی دریایی استبس که در زلف تو دلهای اسیران آب شد
هیچ کس را دل به من از دوستان صائب نسوختگرچه عمرم صرف در دلسوزی احباب شد