غزل شمارهٔ ۲۴۱۳
از گرفتاری دلم فارغ زپیچ و تاب شدناله زنجیر، خوابم را صدای آب شد
کوته است از حرف خاموشان زبان اعتراضایمن از تیغ است هر خونی که مشک ناب شد
جهل دارد همچنان خم در خم عصیان مراگر به ظاهر قامت خم گشته ام محراب شد
با فقیران دست در یک کاسه کردن عیب نیستبحر با آن منزلت همکاسه گرداب شد
چون رگ سنگ است اهل درد را بر دل گراندر میان زخمها زخمی که بی خوناب شد
شرم هیهات است خوبان را سپرداری کندهاله نتواند حجاب پرتو مهتاب شد
گر برآرد می زخود پیمانه ما دور نیستپنجه مرجان نگارین در میان آب شد
فکر من صائب جهان خاک را دل زنده کرداین سفال خشک از ریحان من سیراب شد