گنج

غزل شمارهٔ ۲۳۸۵

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: وراورد۱۱ بیت
عجز بر سر پنجه اقبال چون زور آورداز شکرخند سلیمان روزی مور آورد
حاصل روی زمین بردار از یک کف زمینهر سحرخیزی که بر دست دعا زور آورد
روز محشر چشمه کوثر به فریادش رسدهر که وقت صبح جامی پیش مخمور آورد
گر نیندازم به پای عشق سر از بخل نیستچون کسی جام سفالین پیش فغفور آورد؟
سر به پیش افکنده چوگان رفت از میدان بروناین سزای آن که بر افتادگان زور آورد
تنگ چشمان بر سر دنیا به هم دارند جنگاز دهان مور بیرون دانه را مور آورد
عالم آب از سبک مغزان خورد بر یکدگربحر را باد مخالف بر سر شور آورد
عارفان مستغنی اند از زهد خشک زاهدانکی عصا بینا برون از پنجه کور آورد؟
کوهکن را برق آتشدستیم دارد کباببیستون را تیشه ام در رقص چون طور آورد
دیده یعقوب می باید قماش حسن رابوی پیراهن به هر چشمی کجا نور آورد؟
روزگاری شد که از مشق سخن افتاده ایمکیست صائب فکر ما را بر سر شور آورد؟