گنج

غزل شمارهٔ ۲۳۸۶

دیده چون تاب صفای آن بناگوش آورد؟شبنمی چون خرمن گل را در آغوش آورد؟
در گلستانی که شمشاد تو آید در خرامبهر سرو از طوق قمری حلقه گوش آورد
چشم ما بازیچه هر روی آتشناک نیستدیگ در یارا مگر خورشید در جوش آورد
موج اگر گاهی به ساحل می کشاند خویش رامی کشد میدان که دریا را در آغوش آورد
غنچه تصویر از مستی گریبان پاره کردتا دل افسرده ما را که در جوش آورد
از گلاب صبح محشر هم نمی آید به هوشهر که در آغوش یک شب آن برو دوش آورد
صائب از ما ذوق ایام جوانی را مپرسکیست تا در خاطر آن خواب فراموش آورد