گنج

غزل شمارهٔ ۲۳۸۴

می شود دل مضطرب چون گریه ام زور آوردناخدا را شور دریا بر سر شور آورد
چین زلف مشک بیزی کو، که از تحریک اوزخم کافر نعمتم ایمان به ناسور آورد
بی ادب پروانه ای دارم که جذب همتشموکشان صد شعله را از خلوت طور آورد
در خم دام فراموشی به خود درمانده ایمدانه ای از بهر مرغ ما مگر مور آورد
هر شرابی نیست صائب با دماغم سازگارعشق کو تا جرعه ای از خون منصور آورد