گنج

غزل شمارهٔ ۲۳۳۳

چشم خونبارم گرو ز ابر بهاری می بردنبض من از برق دست از بیقراری می برد
در دل آزاده ام گرد تعلق فرش نیستسیل از ویرانه من شرمساری می برد
شبنم از فیض سحر خیزی عزیز گلشن استگل به دامن خنده از شب زنده داری می برد
هر که حرف راست بر تیغ زبانش بگذرداز میان چون صبح صادق زخم کاری می برد
گر سر صائب چو مهر از چرخ چارم بگذردحسرت روی زمین بر خاکساری می برد