غزل شمارهٔ ۲۳۳۴
وسعت مشرب زدل اندیشه فردا نبرداین غبار از خاطر من دامن صحرا نبرد
کی شود با ما طرف در عاشقی هر خام دست؟کوهکن با سخت بازی این قمار از ما نبرد
کیستم من تا دهم از عارض او دیده آب؟شبنمی زین باغ خورشید جهان آرا نبرد
از ملامت بود فارغ خاطر آزاده امسنگ طفلان کوه تمکین مرا از جا نبرد
یک سرمو کم نشد از خط غرور حسن اواز سر طاوس مستی عیب پیش پا نبرد
از چراغان خلوت گورش شود تاریکترهر که زیر خاک با خود دیده بینا نبرد
دل زگرد خاکساری بر گرفتن مشکل استاز گهر گرد یتیمی صحبت دریا نبرد
عمر رفت و خار خار دل همان صائب بجاستمشت خاشاکی به دریا سیل ازین صحرا نبرد