غزل شمارهٔ ۲۲۹۰
منه چو ساده دلان دل به کامرانی صبحکی طی شود به دو دم پیری و جوانی صبح
زمان شادی افلاک را دوامی نیستبه قدر مد شهاب است شادمانی صبح
کند ز باده گران رطل خویش را دل شبکسی که با خبرست از سبک عنانی صبح
شمرده دار نفس در حریم ساده دلانکه می پرد ز نفس رنگ ارغوانی صبح
سپهر سفله سخی با گشاده رویان استبود ز خرده انجم گهر فشانی صبح
مشو ز صحبت پیران زنده دل غافلکه نیست یک دو نفس بیش زندگانی صبح
دلت کباب ز خورشید طلعتی نشده استچه لذت است ترا از نمک فشانی صبح؟
ترا که نیست امیدی به خواب رو صائبکه تلخ کرد مرا خواب، دیده بانی صبح