غزل شمارهٔ ۲۲۶۵
چون گذارد خشت اول بر زمین معمار کجگر رساند بر فلک، باشد همان دیوار کج
می کند یک جانب از خوان تهی سرپوش راهر سبک مغزی که بر سر می نهد دستار کج
زلف کج بر چهره خوبان قیامت می کنددر مقام خود بود از راست به، بسیار کج
راستی در سرو و خم در شاخ گل زیبنده استقد خوبان راست باید، زلف عنبر بار کج
نیست جز بیرون در جای اقامت حلقه راراه در دلها نیابد چون بود گفتار کج
فقر سازد نفس را عاجز، که چون شد تنگ راهراست سازد خویش را هر چند باشد مار کج
قامت خم بر نیاورد از خسیسی نفس رابیش آویزد به دامن ها چو گردد خار کج
هست چون بر نقطه فرمان مدار کایناتعیب نتوان کرد اگر باشد خط پرگار کج
در نیام کج نسازد تیغ قد خویش راستزیر گردون هر که باشد، می شود ناچار کج
می تراود از سراپای دل آزاران کجیباشد از مرغ شکاری ناخن و منقار کج
از تواضع کم نگردد رتبه گردنکشاننیست عیبی گر بود شمشیر جوهردار کج
وسعت مشرب، عنان عقل می پیچد ز راهموج را بر صفحه دریا بود رفتار کج
گریه مستانه خواهد سرخ رویش ساختناز درختان تاک را باشد اگر رفتار کج
راست شو صائب نخواهی کج اگر آثار خویشسایه افتد بر زمین کج، چون بود دیوار کج