غزل شمارهٔ ۲۲۶۴
بر رخ ممکن بود پیوسته گرد احتیاجلازم این نشأه افتاده است درد احتیاج
در گذر از عالم امکان که این وحشت سرابستر بیمار را ماند ز درد احتیاج
خرقه اش را بخیه از دندان سگ باشد مدامهر تهیدستی که گردد کوچه گرد احتیاج
از فشار قبر بر گوش حدیثی خورده استهر که را در هم نیفشرده است درد احتیاج
باغ بر هم خورده را ماند در ایام خزانساحت روی زمین از رنگ زرد احتیاج
در شجاعت آدمی هر چند چون رستم بودمی شود چون زال عاجز در نبرد احتیاج
می کند گل از نسیم صبح این معنی، که نیستسینه روشندلان بی آه سرد احتیاج
بی نیازی سرکشی می آورد، زان لطف حقبندگان را مبتلا سازد به درد احتیاج
اغنیا را فرق کردن از فقیران مشکل استبس که صائب عام گردیده است درد احتیاج