غزل شمارهٔ ۲۲۵۶
زیر بال است پناهی که مراستشمع بالین بود آهی که مراست
کیست با من طرف جنگ شود؟اشک و آه است سپاهی که مراست
آه سرد و نفس سوخته استصبح عید و شب ماهی که مراست
در سفر بار رفیقان نشومدل بود توشه راهی که مراست
دست قدرت به قفا می پیچدبرق را مشت گیاهی که مراست
به دو صد دانه گوهر ندهمدر جگر رشته آهی که مراست
چون نباشد خجل از رحمت حق؟بیگناهی است گناهی که مراست
آن حبابم که درین بحر گهرسر پوچ است کلاهی که مراست
صیقل حسن بود دیده پاکرخ مگردان ز نگاهی که مراست
بال پرواز هزاران چشم استاز قناعت پر کاهی که مراست
شاهد شور محبت صائبروی زردست گواهی که مراست